19. مرداد 1401 - 22:17   |   کد مطلب: 25108
آخرین مصاحبه سردار شهید حاج حسین همدانی
خداحافظ سالار
این روزها به دنبال توهین یکی از سران متوهم فتنه 88 به شهدای مدافع حرم ، لازم دیدیم آخرین مصاحبه حبیب حرم ، شهید همدانی را که یک روز بعد از شهادت منتشر شده است را بازانتشار نماییم . در این مصاحبه به خارج کردن حدود5000نفر از اداذل و اوباش از صف اغتشاشگران و بکارگیری و تحول آنها توسط تفکر انقلابی شهید همدانی اشاره شده است .

به گزارش شبنم ها،یک روز پس از اعلام خبر شهادت سردار حسین همدانی آخرین گفت‌وگوی منتشر شده از این فرمانده عالی‌رتبه‌ی سپاه پاسداران که با «جوان همدان» بوده که به همراه مقدمه‌ی آن در پی می‌آید:

«سردار سرتیپ پاسدار حسین همدانی عصر دیروز(چهارشنبه) در حین انجام ماموریت های مستشاری در حومه شهر حلب به دست تروریستهای داعشی به شهادت رسید.

آخرین گفت‌وگوی این سردار شهید که با پایگاه اطلاع رسانی جوان همدان صورت گرفته را در ادامه می خوانید:

قبل تر از خردادماه ۹۴ فقط نام سردار را شنیده بودبم و یا حداکثر در سخنرانی ها نفس گرمش را حس کرده بودیم. خرداد ماه اما وقتی سردار به دفتر جوان همدان آمد تازه فهمیدیم فرق دیدن و شنیدن را!

حال و هوای حاج حسین همه بچه ها را هوایی کرده بود. چند ساعت نفس کشیدن در کنار سرباز پای کار آقا لذتی داشت که تا آن روز تجربه نکرده بودیم. حالا که خبر شهادت بزرگ سردار سپاه اسلام منتشر شده آه حسرت است که می کشیم و غصه فقدان افتخار استان و افتخار ایران و افتخار اسلامی.

سردار حالا سر سفره دلدارش اباعبدالله الحسین(ع) مهمان است و متنعم و باز هم شهدا رفتند و ما ماندیم و ….

اینک دوباره متن منتشر شده آنروز را مرور کنیم البته این بار در گفت و گو با سردار شهید حاج حسین همدانی ….

نشستن پای صحبت کسی که در طول سی و چند سال گذشته در بیشتر لحظات حساس انقلاب اسلامی از آمدن حضرت امام به ایران تا جبهه های نبرد غرب و جنوب و از خیابانهای تهران در فتنه ۸۸ تا کوچه پس کوچه های شهرهای سوریه در نبرد علیه تروریست، یک عنصر مهم و کارآمد بوده، به همان اندازه هیجان انگیز است که انتخاب سئوال از بین دهها سئوالی که میتوان از او پرسید سخت و مشکل.

شاید برای معرفی اجمالی سردار «حسین همدانی» همین یک جمله از روزنامه «Wall Street Journal» کافی باشد که در معرفی او مینویسد: ژنرال همدانی یکی از فرماندهان نخبه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و او[سالها] به عنوان افسر سپاه پاسداران اعلام خدمت داشته است. همدانی یک متخصص در نحوه رزم عملیات نیروهای منظم با شبه نظامیان است.

در این گفت وگوی صمیمی و البته چند ساعته سردار همدانی علاوه بر تشریح فعالیتهایش در سوریه و تحلیل آینده حوادث منطقه به برخی از ناگفته های حوادث سال ۸۸ نیز میپردازد.

*چرا ایران تصمیم گرفت به کشور و ملت سوریه کمک مستشاری نماید؟

حضرت آقا میفرمایند عمق استراتژی ما سوریه است. ایران و سوریه در سال ۶۱ همزمان با هجوم آمریکا و اسرائیل به جنوب لبنان، منافع مشترک خود را تعریف کردند. رابطه بین شیعیان ایران و شامات(فلسطین اشغالی، لبنان و سوریه) ریشه تاریخی دارد. این منطقه یک منطقه مقدس است. گفته میشود که نزدیک به ۱۰۰هزار نفر از پیامبران الهی در این منطقه دفن هستند و تاریخی برابر با ابتدای شروع تاریخ بشر دارد. الآن هم که به سوریه میروید در منطقه زبدانی سوریه قبر هابیل را میبینید.

ازنظر ژئوپلیتیکی هم سوریه کلید اتصال سه قاره اروپا، آسیا و آفریقاست. یکی از اهداف و آرمانهای مهم انقلاب اسلامی که امام خمینی(ره) فرمودند، آزادی قدس است. این هدف، میانی و کوتاهمدت نیست. حضرت امام(ره) برای این کار سرمایهگذاری و هزینه کردهاند. امام در پایان دفاع مقدس ۲ نامه مینویسند. در آنجا هم دستبردار نیستند و میگویند ما غزه را آزاد میکنیم، ما قدس را آزاد میکنیم. برای تشکیل گروههای مقاومت و نگهداشتن کشورهای این جبهه تاكنون هزینه هم کردیم.

در سالهای پس از انقلاب اسلامی، کشورهای مقاومت یکی پس از دیگری این جبهه را ترک کردند و رفتند به سمت سازش. روابطی که جمهوری اسلامی با سوریه برقرار کرده بهخصوص با توجه به ظرفیتهایی که در حافظ اسد وجود داشته است یک سرمایه ارزشمند است و اهمیت استراتژیک دارد. لذا لازم بود از این سرمایه حفاظت کند.

*دشمن برای سوریه چه برنامه ای دارد؟

آنها نیامده اند حزب بعث سوریه را نابود کنند. آمریکاییها به خوبی فهمیدند بدون یک تشکیلات منظم و قدرتمند مثل حزب بعث نمیشود سوریه را اداره کرد. حزب بعث عراق با سوریه فرق میکند. در عراق بارها کودتا شده اما ۶۰ سال است كه در سوریه هیچ اتفاقی نیفتاده. الآن هم با شعار نابودی دولت سوریه نیامده خودشان میگویند آمده ایم برای کوتاه کردن دست ایران، تضعیف حزبالله و هدف نهایی، تأمین امنیت اسرائیل است. لذا آمریکاییها در سوریه جنگ را با ما شروع کردند نه دولت سوریه و حزب بعث، سقوط سوریه به این معنی بود که ما باید با دشمن در مرزهای خودمان بجنگیم.

سوریه کلید منطقه است. نسبت به عراق، لبنان و یمن، سوریه در اولویت است. اگر هرکدام از این کشورها مشکلی برایشان پیش بیاید ما بهاندازه از دست دادن سوریه ضرر نخواهیم کرد. بنابراین اهدافی که ما در سوریه داشتیم، اهداف راهبردی بوده است. برای حفظ دستآوردهای انقلاب اسلامی باید ورود پیدا میکردیم. هیچ انسان عاقلی منتظر نمینشیند تا سرمایهاش در برابر چشمانش از بین برود و او نگاه کند. این طبیعی است که برای حفظ سرمایه خودش اقدام کند.

*شما چگونه و از چه زمانی در کشور سوریه ماموریت مستشاری پیدا کردید؟

زمانی که من را انتخاب کردند، حدود ۸۰ درصد سوریه به دست گروههای مسلح افتاده بود و جیش الحر ۱۱۰هزار نیرو را سازماندهی کرده بود. اینکه چرا بنده را انتخاب کردند باید از خودشان بپرسید. وقتی رفتیم سوریه آقای سلیمانی ما را آنجا معرفی کردند. یکی دو ماه فعالیت کردیم تا اینکه به هرحال خدا کمک کرد و راه تعامل باز شد. حزب بعث یک در آهنین دارد و یک دیوار فولادی به هیچکس راه نمیدهد! شبیه به معجزه بود. امروز هم دولتمردان و هم مردم آنجا، ایران را فرشته نجات میدانند.

*شما در سوریه با نام ابووهب مشهور بوده و بسیار محبوب هستید. دلیل این محبوبیت و موفقیت شما در سوریه چیست؟

اولاً ما در یک ماه اول که با سه نفر از دوستان که دو نفرشان را از لبنان آورده بودیم هرچه میرفتیم برای کار راه نمیدادند. میگفتند چه کمکی شما میخواهید بکنید؟ میگفتیم هیچی آمدیم تجربیاتمان را انتقال بدهیم. ارتش سوریه مغرور هم هست. وقتی انسان درمانده میشود رو به خدا میآورد و آنجاست که سیم وصل میشود. شبها چند ساعت بیشتر نمیخوابیدیم و به نیایش مشغول بودیم. حضرت آیت الله بهاءالدینی میگویند هرکس هر روز زیارت عاشورا بخواند همه گره هایش باز میشود. ما بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا میخواندیم. اینگونه گره ها كم كم باز شد.

یکبار هم میخواستیم برگردیم، حضرت آقا فرمودند که، سوریه مثل مریضی میماند که خودش نمیداند مریض است، باید به او بگویید که مریض است. دکتر نمیرود، شما باید ببریدش. دکتر که برود میگوید دارو نمیخواهم، دارو باید بنویسید برایش. نمیرود دارو را بگیرد باید برایش دارو بگیرید، دارو را نمیخورد باید دارو را به خوردش بدهید و به آن نظارت هم داشته باشد. این شد نسخه ما که باید بمانیم.
حتی در سال اول یکبار به دمشق حمله کردند و به کاخ هم رسیدند. در آن دوران همه فرار کردند، حتی روسها. فقط ما آنجا ماندیم. آنها باورشان شد که ما تا آخرین لحظه درکنارشان هستیم. این حمایت صادقانه بود و این باعث شد که به ما اعتماد کردند و امروز محبوبترین ملت نزد سوریها، ایرانیها هستند. در ایست و بارزسیها حتی افسران ارتش هم بهطور کامل بازرسی میشوند اما همینکه پاسپورت ایران را نشان بدهید باهمه وجود به شما احترام میگذارند. این برمیگردد به درسهایی که از دفاع مقدس داشتیم و نیتی که فقط برای رضای خدا بود، نه برای حزب بعث، نه برای سوریه! برای اطاعت از امر ولی بود. محبوبیتی که میگویند به دلیل همین نیت خالص بود.

*نظر شما در خصوص شخص بشاراسد و مدیریت وی چیست؟

سیدحسن نصرالله میفرماید شخص بشاراسد بهتر از پدر است. بشار نسبت به پدرش درک و فهم بهتری دارد. نسبت به تحولات دنیا اشراف بیشتری دارد و فضای امروز دنیا را میبیند. فضای باز سیاسی را قبول دارد و قبل از این جریانات فضای باز سیاسی را در کشور ایجاد کرده بود. پدرش را هم بهعنوان مرشد قبول دارد. حافظ اسد در زمانی که در بستر مرگ بود به بشار گفته بود تا زمانی که با ایران هستی، هستی و هر زمانی که ایران را از دست دادی بدان که دیگر نخواهی ماند. بشار تا امروز در مقاومت سهم بزرگی داشته، در همان بحرانی که گروههای مسلح تا کاخ هم رسیدند به بشار گفتند که جا به جا بشود، ولی گفت نه میمانم تا کنار ملتم کشته شوم. وقتی در اوج بحران گفتند بیا در دمشق برای مردم سخنرانی کن، خانواده را هم با خودش آورد. درحالیکه احتمال ترور و کشته شدن بسیار زیاد بود. در مناطقی که حتی برخی از وزرا نیامدهاند. آنجا اینطور نیست که دشمن یونیفرم داشته باشد. ممکن است یک مغازهداری عضو گروهکهای تروریستی باشد. ویژگی مهم ایشآنهم این است که اطاعتپذیریاش از رهبر انقلاب بیشتر از برخی دولتمردان ماست.

در اوایل شروع درگیریها نظام سوریه با اعتراضات مسالمت آمیز برخورد خوبی نداشت و این باعث شد که مشکل چند برابر شود. این را نمیشود ببرید سمت بشاراسد. حزب بعث یک مبانی دارد که هیچکس حتی بشاراسد هم نمیتواند آنها را تغییر بدهد. به همین دلیل هم تاکنون کودتا نشده است. اصلاً انتخابات مثل اینجا نیست؛ در انتخاباتها همه باید عضو حزب بعث باشند. کسی که میخواهد کاندید بشود باید چندین مرحله را در حزب گذرانده باشد. یکشبه کسی در حزب رشد نمیکند. یک دوره زمانی دارد. لذا بخش امنیتی حزب بعث مشکل امنیتی داشت. بخش نرم افزاری قوی ای داشت اما نیامده بود مثل کشور ما یک نیروی انتظامی درست کند. یک بسیج درست کند. فقط یک ارتش تربیت کرده بود برای جنگ با دشمن.

*برای حل مشكل این انتظامی چه مدلی پیشنهاد كردید؟

یکی از کارهایی که ما آنجا انجام دادیم کمک به ایجاد نیروهای مردمی بود. در ابتدا آنها میگفتند شما آمده‌اید اینجا یک ارتش دیگر برای ما درست کنید؟ پولش چه میشود؟ تسلیحاتش؟ میگفتیم راهبرد ما این است، مشارکت مردم برای کمک به دولت برای عبور از بحران. وقتی هم که نقش این نیروها به اثبات رسید و ما با این نیروها دمشق را نجات دادیم. آمدند گفتند این را ببرید زیر نظر ارتش! گفتیم این کار درست نیست. اگر میخواهید ارتش را تقویت کنید نیرو جذب کنید. این مدل اسلامی و تفکر بسیجی اولین ویژگی که دارد این است که داوطلب است. نیروی ارزان قیمت و پرسودی است. واقعاً متوجه نبودند تا زمانی که نتیجه این فعالیتها را دیدند.

آموزش خدمه تانک در ارتش یک سال طول میکشد، ما نیروها را در طول ۱۲ روز آموزش میدادیم. وزیر دفاع اصلاً قبول نمیکرد تا اینکه آمدند همانجا سؤالهای فنی پرسیدند و واقعاً تعجب کرده بودند. اگر ما نیروها را از ایران میبردیم میگفتند ایران آموزش دیده اند. اما ما همان جوانان سنی، شیعه و علوی سوری را بسیج کردیم چراکه این تدبیر رهبر انقلاب بود كه از جوانان خود آنها استفاده كنیم برای دفاع، وگرنه حاج قاسم سلیمانی گفتند من یک لشگر از ایران ببرم سوریه جنگ را تمام میکنیم. الآن چندصد مربی کانون فرهنگی تربیت کرده ایم فرستادهایم به مناطق مختلف سوریه حتی روستاهایی که داعش هست، تا کار فرهنگی بکنند. بنابراین آن خطایی که انجام شد خلأ ساختاری بود. حتی یک پلیس هم برای اعتراضات مردم تربیت نشده بود و این مشکل ساختاری موجب این مشکل شد. الآن هم هنوز ساختار جدید پلیس که با کمک دوستان نیروی انتظامی در آنجا تهیهکردهایم پیاده نشده است.

*نیروهای معارض با وجود این سیستم امنیتی شدید چگونه توانستند این حجم از نیروها را سازماندهی کنند؟

سوریه ۵ وزرات خانه اطلاعات دارد و این ۵ وزارتخانه به دلیل نبود یک نیروی انتظامی قوی تمام توان و نیروی خود را برای کار پلیسی به کار گرفته بودند و این باعث شد که کار اطلاعاتی تعطیل بشود. آن ارتش آزاد سوریه همه بومی بودند و اصلاً قدرت جنگیدن با نیروی جدیدی که ما درست کردیم و حتی با ارتش سوریه را نداشتند. ارتش هر وقت اراده میکرد جایی را آزاد کند آنها فرار میکردند. جنگ واقعی در سوریه زمانی شروع شد که نیروهای خارجی از کشورهای بیگانه وارد سوریه شدند. از همین زمان با توجه با اقدامات بشار و حضور نیروهای خارجی در کشورشان، دیگر کمکم ریزش نیروهای ارتش آزاد شروع شد و آنها با این نیروها درگیر شدند و ارتش آزاد مثل یخ آب شد.

*برای جنگ سوریه چه پیش بینی ای دارید؟ سرنوشت سوریه چه خواهد شد؟

جنگ سوریه تمام شدنی نیست. سقوط هم نمیکند. اگر تاریخ سوریه را بررسی کنید میبینید که همواره در جنگ و خونریزی بوده است. ۳ سال پیش ۸۰درصد سوریه سقوط کرده بود. الآن نیروهای ارتش بازسازی شده اند، نیروی دفاع وطنی دارند، دژبان شهری دارد. دشمن هم میداند که اگر بشار ترور بشود دیگر نمیشود منطقه را کنترل كرد. آنهم در نزدیکی مرزهای فلسطین اشغالی! و الا ترور بشاراسد کاری ندارد. لذا دولت در سوریه سقوط نخواهد کرد. مشکل اصلی در سوریه اقتصادی است. توریست، کشاورزی و نفت که منابع اقتصادی در طول این ۳ سال از بین رفته است. ما به دنبال پیگیری این هستیم. این جنگ تمام نمیشود تا زمانی که اردوگاه دوستان یا دشمنان سوریه کوتاه بیایند جنگ ادامه دارد.

*سردار یكی از موضوعاتی كه نام شما در آن زیاد یاد می شود مسایل مربوط به كنترل فتنه ۸۸ است. در اتفاقات سال ۸۸ بعد از ورود نیروهای سپاه به طور ملموسی امنیت به تهران بازگشت. دورهای كه شما فرماندهی سپاه محمد رسول الله را بر عهده داشتید. در رسانه های بیگانه اخبار متفاوتی در مورد آن دوره منتشر میشد، میخواهیم کم و کیف موضوع را از زبان خود شما بشنویم. واقعاً سپاه در این درگیریها بهطور مسلحانه ورود پیدا کرد؟ تکتیرانداز داشت؟نقش وزارت اطلاعات در آن دوران چه بود؟

سپاه تحت فرمان فرماندهی کل قوا عمل کرد. حضرت آقا فرمودند در درگیریهای خیابانی کشته نمیپذیرم. هیچکس حق حمل اسلحه در تهران را نداشت. به این قیمت که حتی ممکن بود ما موردحمله قرار بگیریم. در طول مدت این اتفاقات از حدود۴۵ هزار بسیجی که درصحنه بودند حتی یک فشنگ هم شلیک نشد.

در مورد ورود سپاه هم باید بگویم كه وزارت اطلاعات واحد عملیاتی ندارد و عملیات در این وزارتخانه محدود به خانههای تیمی است و برای اتفاقات بزرگی مثل فتنه ۸۸ که در کف خیابان است طراحی نشده است. وزارت اطلاعات مأموریت اصلیاش جلوگیری از ورود بیگانگان است. جاسوسانی که وارد کشور میشوند.

وزارت اطلاعات ما در فتنه ۷۸ آسیب جدی دید. در آنجا با توجه به اتفاقی که در وزارت اطلاعات رخ داد، قتلهای زنجیرهای كه در روزنامهها و رسانه ها مطرح شد. در بخشی از آن، انگشت اتهام را به سمت وزارت برده شد و درنهایت به حادثه سعید امامی کشیده شد که بنده معتقدم ایشان از آن اتهام مبراست. من ایشان می شناسم . ایشان فردی مؤمن بود. اینچنین یک انشقاق در وزارت رخ داد و یکپارچگی وزارت اطلاعات خدشه دار شد و دستگاه اطلاعاتی ما را تضعیف کرد . در فتنه ۸۸ آن بخش از بچه های وزارت که حتی در ماجراهای ۸۸ بهتر از ما عمل کردند حقشان محفوظ است. برخی هم که شک و تردید داشتند و بعدها پشیمان شدند. خب وزارت اطلاعات به دلیل این انشقاق نتوانست نقش خود را در فتنه به خوبی ایفا نماید.

*موضوع دستگیری برخی فتنه گران که از فرزندان مسئولان بودند مثل دستگیری فائزه هاشمی با دستور شما انجام شد؟

همه اقدامات ما طبق مجوزهای رسمی و قانونی بوده است و هیچ حکمی را خارج از احکام دادگستری انجام ندادیم. در اجرای حکم هم برایمان فرقی نمیکرد که کسی آقازاده است یا از خانواده کیست. بنده دهها نفر، از افرادی را که از اصلاحات بودند یا از کارگزاران بودند یا از دوم خردادیها بودند، از زندان آزاد کردم. چون حرف آنها در حد اعتراض بود. اما آنهایی که در کف خیابان مدیریت میکردند و آسیب میزدند و خسارت وارد میکردند، فرق داشتند. پاسدار ما الآن با دوتا بچه، ۷۰ درصد جانباز است و مغزش ۷ بار عمل شده است. ما نمیتوانیم از اینها بگذریم. من چندین بار گفتهام که رهبران فتنه مثل آقای کروبی و میرحسین اگر تبرئه بشوند حتماً خدای متعال و اینهایی که شهید، جانباز و مجروح شده‌اند هرگز رضایت نخواهند داد. ما همه اینها را در یک جمعی جمع کردیم و اینها امضا کردند که ابداً رضایت نمیدهند. جوانی که پدر و مادرش یک وانت داشتند و همه چیزشان را فروختند و خرج این جوان کردند، اما الآن معلول و جانباز است. بنابراین موسوی و کروبی متهمان اصلی این ماجرا هستند و حداقل مجازات برای اینها اعدام است. مردم ما و ما رزمندهها نباید اجازه کمتر از این حکم را بدهیم. منتها مصلحت نظام این است. اگر حکم رهبری بیاید و همینها را دوباره بر ما مسلط بکند میگوییم چشم اما اگر روال قانونی خودش را میخواهد طی بکند ما مطالبه میکنیم. حضرت آقا هم تاکنون چنین چیزی از ما نخواستهاند و الا همان را عمل میکنیم. پس هر شدتی که در این جریانات وارد شد عین حکم قضایی بود آنهم عین ضوابط. زمانی که برخی از اینها در حصر بودند همه امکانات برای آنها مهیا بود و بهصورت انسانی و اسلامی با آنها رفتار میشد. اما دیگر قرار نبود بیایند کف خیابان و مدیریت کنند.

*موفقیت سپاه در این اتفاقات مرهون چه بود؟ در این جریانات چگونه اقداماتی صورت گرفت؟

اولاً در فتنه ۷۸ بنده جانشین نیروی مقاومت بسیج بودم و تجربه آن حوادث را داشتم. این تجربه به من کمک میکرد. یک سابقهای در دو دوره در تهران داشتم در سالهای ۶۰ و ۶۱ در تشکیل لشگر حضرت رسول(ص)، در سال ۸۲ هم فرمانده لشگر تهران بودم. لذا کاملاً تهران را میشناختم و برآورد خوب اطلاعاتی از منطقه داشتم. شناخت خوبی نسبت به جغرافیای انسانی و زمینی و شرایط اقتصادی و فرهنگی تهران داشتم. اشراف خوبی نسبت به احزاب و گروهها داشتم و آنها را در قرارگاه ثارالله به دقت بررسی کرده بودیم. کار اطلاعاتی که از پیش در قرارگاه ثارالله انجام داده بودیم جواب داد. هیچ کار موفقی بدون آمادگی و تمرین صورت نمیگیرد.

همه فرماندهان پایگاههای بسیج را در دو تجمع بزرگ جمع کردم و به همه مأموریت دادم. از همه خواستم تا سازماندهی خود را حفظ کنند و امنیت محله خود را تأمین کنند. گفتم پایگاهی که نتواند این دو اقدام را انجام دهد پایگاه نیست.

با کار اطلاعاتی اقدامی انجام دادیم که در تهران صدا کرد. ۵ هزار نفر از کسانی که در آشوبها حضور داشتند ولی در احزاب و جریانات سیاسی حضور نداشتند بلکه از اشرار و اراذل بودند را شناسایی کردیم و در منزلشان کنترلشان میکردیم. روزی که فراخوان میزدند اینها کنترل میشدند و اجازه نداشتند از خانه بیرون بیایند. بعد اینها را عضو گردان کردم. بعداً این سه گردان نشان دادند که اگر بخواهیم مجاهد تربیت کنیم باید چنین افرادی که با تیغ و قمه سروکار دارند را پای کار بیاوریم. یکی از اینها فردی بود به نام ستاری. این ستاری وقتی به جمعیت زد جانباز ۷۰ درصد شد و سال گذشته هم به شهادت رسید.

وقتیکه جلسه شورای تأمین استان تهران در شب عاشورا برگزار شد همه برآوردها این بود که فردا تهران آرام خواهد بود. برآورد من این بود که روز عاشورا اتفاقاتی در پیش خواهد بود. به همین خاطر دو بار دیگر درخواست جلسه فوق العاده دادیم و جلسه تشکیل شد و آماده‌باش اعلام کردیم. همه سینماهای تهران را اجاره کردم. تمام مدارس و حسینیه ها را در اختیار گرفتیم. بچه ها با لباس مشکی در میدان حضور داشتند. نزدیک به ۳۰ هیئت را هم که با من مرتبت بودند را هم آماده کردیم و گفتم دستهها را به سمت میدان دانشگاه بیاورید. در روز عاشورا همین سه گردان غائله را جمع کردند.

این حرفها باید در تاریخ ثبت شود. در این اتفاقات ۸۳۰ نفر جانباز دادیم. فتنه ۸۸ از سوریه و جنگ هشت ساله مهمتر است. حضرت آقا در این مورد فرمودند كه این کار خدا بود و عمق این فتنه زمانی روشن خواهد شد که من دیگر نیستم. ما به ابعاد فتنه نپرداخته ایم. ۴۵ هزار بسیجی در این صحنه بودند و نه تنها پولی دریافت نمیکردند که پول بنزین موتور و بقیه مخارج خود را هم میپرداختند.


خبرگزاری دانشجو نیز در مهر ۱۴۰۰ در گزارشی با عنوان «ماجرای جلسه سردار همدانی با سیدحسین نصرالله و طراحی یک نقشه راه» بخش‌هایی از گفت‌وگویی نود ساعته‌ی حسین بهزاد با سردار همدانی را منتشر کرده است که در ادامه می‌خوانید:

«خبر ۱۶ مهر ۱۳۹۴ غیر از مردم برای بیشتر نیروهای نظامی هم شوکه کننده و غیرقابل باور بود. فرمانده مستشاری حسین همدانی در سوریه به شهادت رسید. هنوز خیلی از نیروهای نظامی توی فرودگاه که آماده پرواز به مقصد دمشق بودند قبول این خبر برایشان سخت بود. فرمانده شان چند روز زودتر از آنان رفته بود تا مقدمات عملیاتی بزرگ فراهم شود و حالا خبر شهادتش از اخبار ایران پخش می‌شد. شاید ازهمان روزها بود که مردم آشنا به اسم شهادت، دوباره در هر کوی و برزن با تشییع شهید حسین همدانی یاد روزهای دفاع مقدس برایشان زنده شد و از این روز به بعد بود که تشییع شهدای مدافع حرم دیگر غریب نماند. روزهایی که زنگ خطر داعش به صدا در آمده بود و فداکاری این شهدا بر همه روشن‌تر شد. شهید حسین همدانی رزمنده روزهای دفاع مقدس از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در طول هشت سال دفاع مقدس که غم دوری از دوستان شهیدش را هر روز به دوش کشید و سال‌ها به یاد آنان زندگی کرد، در روزهای آرامش کشورش به دوستان شهیدش پیوست. او در این سالهای بعد از جنگ حدود ۹۰ ساعت مصاحبه اختصاصی با حسین بهزاد در مورد زندگی شخصی اش انجام داد که بعد از شهادتش قسمت‌هایی از آن مصاحبه‌ها در چند کتاب به چاپ رسید. از کودکی، جوانی، سربازی، جنگ و مسئولیت‌هایش و سپاه همدان و از دوستانش و بغض‌هایش و خانواده اش. حسین بهزاد تا روزهای آخر زندگی شهید همدانی نیز با او گفت و گو نشسته بود که بخش‌هایی از زندگی ایشان به دلیل مشغله‌های زیاد ناتمام ماند. در اینجا به مناسبت ششمین سالگرد شهادت ایشان به اختصار به دو قسمت کودکی و روزهای مجاهدت ایشان در سوریه اشاره می‌کنیم. اینجا از زبان شهید حسین همدانی از کتاب پیغام ماهی‌ها به قلم گلعلی بابایی بخوانید:

کودکی

….من حسین همدانی هستم. متولد بیست و چهارم آذر ماه ۱۳۲۹ در شهرستان آبادان. فرزند سوم خانواده‌ای هستم که عبارت بود از پنج سر عائله: دو خواهر بزرگ‌تر از خودم و یک برادر کوچک‌تر. مادرم، بانوی خانه دار و بسیار مومنه ای بود. پدر مرحوم علی آقا همدانی در چند سال آخر عمرش در شرکت ملی نفت ایران کار می‌کرد. کارگر فنی پالایشگاه نفت آبادان بود و انسانی زحمت کش و شریف. مقدر نبود بیش از سه سال، سایه پر مهر پدر را بر سر داشته باشم. سال ۱۳۳۲، بر اثر یک بیماری صعب العلاج، کار ایشان به بیمارستان و اتاق عمل کشید و زیر تیغ جراحی فوت شد. مادرمان ماند، با چهارفرزند یتیم. سال اول پس از فوت پدر به ما خیلی سخت گذشت. خانواده به آن صورت ممر درآمدی نداشت. چند سالی طول کشید تا سرانجام با دوندگی فراوان مادر و دایی مان، شرکت نفت حاضر شد مستمری ماهیانه ناچیزی برای عائله مرحوم پدرم تعیین کند. بعد هم دیگر به زادبوم خانوادگی نقل مکان کردیم و مقیم همدان شدیم.

هر کسی از کودکی دوران و نوجوانی خودش، به فراخور محیط اجتماعی و موقعیت خانوادگی، خاطرات تلخ و شیرینی دارد. در مورد خودم بایستی صادقانه عرض به محض اینکه از آب و گل درآمدم و دست چپ و راست خودم را شناختم، کار کردم. از همان کلاس اول ابتدایی در بازار همدان کارم می‌کردم و درس هم می‌خواندم. و خیلی زود مسئولیت خانواده به دوش من افتاد.

از همان ابتدای نوجوانی عشقم ورزش کشتی بود. حوالی سال ۱۳۴۱، دوازده ساله بودم که برای تماشای مسابقات کشتی آزاد، به سالن‌های ورزشی همدان می‌رفتم، ابتدا فقط به تماشای رقابت‌های علاقه داشتم. اما سه سال بعد، تصمیم گرفتم به صورت عملی و پی گیر، وارد عرصه این ورزش پهلوانی بشوم. الگوی ورزشی ام جهان پهلوان تختی و مشوق من دوست بسیار صمیمی بنده، آقای محسن قادری بود که دراین راه به من خیلی کمک کرد. سالهای بعد که برای اشتغال و ادامه تحصیل از همدان به تهران آمدم، دیگر کشتی را ول نکردم. در تهران عضو باشگاه ورزشی دخانیات شدم و تمریناتم را زیرنظر آقای غفاری ادامه دادم. هم زمان با ادامه ورزش قهرمانی، به کار و تحصیل تا حدودی هم اهل مطالعه بودم.

اولین کتابی که خواندن آن مرا به شدت تکان داد و متحول کرد، ابوذر غفاری به قلم نویسنده مصری دکتر عبدالمجید جودت السحار و با ترجمه شیوای مرحوم دکتر علی شریعتی بود. تأثیر مطالعه این کتاب در من به حدی بالا بود که از همان زمان حاضر بودم اسلحه به دست بگیرم و با رژیم طاغوت مبارزه کنم.

جنگ حق و باطل، عدل و ظلم و مفاهیم مثل موحد و مشرک و مستضعف و مستکبر، خیلی زیبا در آن کتاب به تصویر کشیده شده بود. با خواندن ابوذر، عصر بی خبری برایم به پایان رسید و به قول مرحوم سهراب سپهری: رفتم از شهر خیالات سبک بیرون.

سیزده ساله بودم که واقعه پانزدهم خرداد سال ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. در آن زمان بچه بودم و خیلی کنجکاو. یادم هست جسد سربازی را که پسر یکی از همسایه‌های ما بود، ازتهران به همدان آوردند. می‌گفتند چون حاضر نشده مردم را به گلوله ببندد، او را کشته‌اند. مقامات امنیتی رژیم هم به خانواده آن سرباز اجازه نمی‌دادند برای فرزندشان مراسم تشییع و ترحیم برگزار کنند.

سال بعد، وقتی در سیزدهم آبان ۱۳۴۳ اخبار رادیو اعلامیه ساواک درباره تبعید امام خمینی را پخش کرد. من با نام ایشان آشنا شدم.

چند سال بعد در تهران و همدان، دوستان فعالی پیدا کردم که عمدتاً از بین اقشار دانشگاهی بودند. به عنوان مثال از دوستان آن ایام خودم باید به آقای دکتر هوشنگ باب الحوائجی اشاره کنم. ایشان همدانی است و آن روزها دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران بود. سرپرشوری داشت. با هم خویشاوند و رفیق بودیم و معاشرت داشتیم. چند نفر از دانشجویان هم دوره‌ای ایشان هم بودند که رابط بنده با آنها، همین آقای باب الحوائجی بود. از نفرات شاخص آن جمع، اسامی خلیل گنج ور و دکتر بهلری در خاطرم مانده. محفل ما بیشتر یک جمع مطالعاتی بود تا یک گروه چریکی. بله کار مسلحانه برای ما جذابیت داشت، اما فکر می‌کردیم بدون داشتن مبانی عقیدتی و فکری درست و حسابی، عمل مسلحانه راهی به دهی نمی‌برد.

از جمله محافل مبارزاتی فعال در سطح استان همدان هم که به صورت جسته و گریخته با بعضی اعضای آنها ارتباط داشتیم، می‌توانم به یک کانون فرهنگی مذهبی اشاره کنم. البته هسته اصلی این کانون در اواخر سال ۱۳۵۲ توسط ساواک همدان ضربه خورد و اعضای شاخص آن دستگیر شدند. آن زمان خانواده ما تهران ساکن بود و من در طی این سال‌ها از برنامه‌های حسینیه ارشاد هم استفاده می‌کردم. از سخنران‌های حسینیه ارشاد علاوه بر مرحوم شریعتی، علاقه زیادی به شرکت در جلسات سخنرانی مرحوم شهید دکتر محمد مفتح داشتم.

درکنار کار روزانه در مدارس متوسطه شبانه بازار نازی آباد و جوادیه تهران، در رشته علوم تجربی درس می‌خواندم. واقعیت این است که به شدت فرسوده شده بودم. این شد که در سال ۱۳۵۰، وقتی در امتحانات دیپلمم مردود شدم، رفتم برای خدمت سربازی. بعد از پایان دوره آموزشی، ما را به شیراز فرستادند. بنده در رسته ادوات گردان ۱۵۸ ازتیپ ۵۵ هوابرد شیراز به عنوان خدمه خمپاره انداز ۸۱ م. م آمریکایی خدمت کردم. خدمت در یک یگان ضربتی هوابرد به مدت دوسال و آشنایی عملی با روش‌های جنگ چریکی و ضدچریکی، تجربه‌ای مغتنم بود که در فرازهای بعدی زندگی خیلی به کارم آمد. بعد از خاتمه سربازی، در سال ۱۳۵۲ به تهران برگشتم و تا چهارسال بعد، کماکان مقیم تهران بودم، بعد هم به صورت متفرقه ثبت نام کردم و دست آخر دیپلم تجربی ام را گرفتم.

سند راهبردی شهید حسین همدانی در روزهای سقوط دولت بشار

بنده یک راهبرد جامع یا همان چیزی که به آن نقشه راه می‌گویند، در پنج حوزه مأموریتی برای خروج سوریه از این بحران نوشتم. این نقشه راه به ما نشان می‌داد که اگر سالهای در سوریه ماندیم، باید چکار کنیم. می‌دانستیم در مقابل توطئه دشمنان امت اسلامی سوریه چه نقشه‌ای داریم و چه اقداماتی را باید انجام دهیم. در این سند راهبردی بیش از صد و چند اقدام را برای سوریه پیش بینی کرده بودیم. وقت گرفتیم و آمدیم ایران و این نقشه را به سردار سلیمانی دادیم و در جلسه‌ای که چندین ساعت طول کشید با ایشان در این باره صحبت کردیم. جلسه ما از صبح تا دوازده ظهر به طول انجامید. ایشان بسیار دقیق این نقشه راه را ملاحظه کردند و بخش‌هایی از آن را اصلاح نمودند و به من گفتند: من کاملاً با این سند راهبردی موافقم. از آنجا که حضرت آقا فرموده بودند تا سیاست‌های کلان محور مقاومت و سوریه زیر نظر سید حسن نصرالله باشد. لذا ایشان طبق فرمایشات حضرت آقا کلیه امور مربوط به سوریه را مدیریت می‌کرد. بر همین اساس حاج قاسم گفتند: این نقشه راه را ببرید و به سید حسن نشان بدهید و اگرموافق بودند، کار را شروع کنید. ما هم رفتیم و این سند راهبردی را به ایشان دادیم و قرار شد ایشان یک هفته مطالعه کند و بعد جواب را بدهد. بعد از یک هفته به ما پیغام دادند که بیایید. ما هم از دمشق به بیروت رفتیم. آنجا با برادرمان ابامهدی که همان آقای زاهدی، فرمانده سپاه لبنان است، به حضور سید حسن نصرالله رفتیم. این جلسه که بعد از نماز مغرب و عشا شروع شده بود تا نماز صبح به طول انجامید و به جز نیم ساعت، سه ربع که برای غذا خوردن متوقف شد، یکسره ادامه پیدا کرد و برای نماز صبح پایان یافت. در آن موقع بیش از ۷۵ درصد کشور سوریه در اشغال تروریست‌های مسلح بود و ۲۵ درصد از آن دست حکومت مرکزی مانده بود. وضعیت بسیار خطرناک بود و اصلاً کار سوریه تقریباً تمام شده بود. یک هفته طول کشید تا این سند اصلاح شود. دوباره طی جلسه‌ای سند راهبردی اصلاح شده را خدمت ایشان بردیم. سید حسن بعد از چندین ساعت بحث و بررسی موافقت خود را اعلام کردند و گفتند: دولتمردان سوریه درک اهمیت این نقشه راه را ندارند، الان هم که به شدت درگیر این بحران شده‌اند. اگر شما همه سند با اقدامات موجود در آن را یک جا به آنها بدهید، آنها هم آن را بایگانی می‌کنند. بهتر است در چند مرحله و در هر مرحله بخشی از این اقدام‌ها را در اختیارشان بگذارید.

اسفند ۱۳۹۱ تروریست‌ها کاملاً به نقطه پیروزی نزدیک شده بود. آنها با حمایت همه جانبه عربستان، قطر، امارات و کشورهای غربی توانسته بودند حلقه محاصره را تنگ‌تر و به کاخ ریاست جمهوری نزدیک شوند. بشاراسد کار را تمام شده می‌دانست و به دنبال رفتن به یک کشور دیگر بود. آخرین پیشنهاد آن شب به بشار اسد داده شد. گفتم: حالا که همه چیز تمام شده و کاخ در آستانه سقوط است، شما باید این آخرین پیشنهاد ما را عملی کنید، گفتند چه کنیم؟ گفتم: درِ اسلحه خانه‌ها را باز کنید و مردم را به اسلحه‌های موجود در آن مسلح کنید تا خود مردم جلوی این تروریست‌ها را بگیرند. شکر خدا با این پیشنهاد موافقت کردند و همان شب با این اقدام سوریه از سقوط حتمی نجات پیدا کرد. همین نیروها هسته اولیه تشکیلاتی به نام دفاع وطنی را شکل دادند که الان در سوریه با داعشی ها، النصره ای ها و..و می‌جنگند.

شهادت ایشان از زبان همسر:

حاجی سه سالی بود که مدام سوریه می‌رفت. واقعاً نبودِ حاجی در منزل برایمان عادت شده بود. دفعه آخری که از سوریه آمد تهران، قرار بود دو روز پیش ما بماند و روز یکشنبه به سوریه برگردد اما چون به ایشان اطلاع داده بودند که روز دوشنبه سیزدهم مهر با حضرت آقا ملاقات دارند با اشتیاق آن روز را هم در تهران ماند. ملاقات آقا که تمام شد، ساعت یک بعدازظهر خیلی سرحال و خوشحال آمد منزل تا آماده رفتن به فرودگاه بشود. پرواز ساعت ۶ بعدازظهر بود. حاج آقا در کارهای منزل خیلی وقت‌ها به من کمک می‌کرد. آن روز وقتی به خانه آمد، از ایشان پرسیدم حاجی شما که ساعت شش پروازدارید، چطور شد الان آمدید خانه؟ گفت یک سری کار دارم که باید انجام بدهم. دخترم سارا برایش چای برد. خواست چای را با سوهان بخورد، دخترم به او گفت: بابا شما بیماری قند دارید چای را با سوهان نخورید. همان طور که من و دوتا دخترهایم روبرویش نشسته بودیم، نگاهی به ما کرد و گفت: دیگر قند را ول کنید، من این دفعه که بروم قطعاً شهید می‌شوم. تا این حرف از دهان حاجی درآمد، دخترها زدند زیرگریه. به دخترها گفتم: ناراحت نباشید و گریه هم نکنید. این بابای شما از اول جنگ توی جبهه بوده و خدا تا حالا او را برای حفظ کرده، از این به بعد هم هم ان شالله حفظش می‌کند. برای اینکه جو را ببرم سمت شوخی، یک لحظه گفتم: حاجی اگر شهید شدی.

آن قدر با قاطعیت این حرف‌ها را زد که جرأت نکردم به چهره اش نگاه کنم. یک لحظه قلبم تیر کشید و احساس کردم حاجی رفتنی است و این آخرین دیدار ماست. تا حالا حاجی را آن طور نورانی ندیده بودم. ساکش را آماده کردم و داخل اتاق خودش گذاشتم. بی خبر وارد اتاقش شدم. دیدم وسایلش را به هم زده، سجاده و عبایش را جمع کرده، میز تحریرش را برده جایی که همیشه نماز می خوانده گذاشته. لباس‌های اضافی که توی ساک گذاشته بودم را بیرون آورده بود. گفتم این لباس‌ها را لازم داری. چرا آوردی بیرون؟ گفت نه من زود برمیگردم. لازم ندارم. دوتا انگشترعقیق داشت آنها را هم از انگشتش درآورد و گذاشت داخل کشوی میز.موقع رفتن چندبار رفت داخل خانه و برگشت حیاط. گفتم چیزی شده؟ گفت چیزی نیست حاج خانم. از زیر قرآن ردش کردم و رفت داخل ماشین. از آنجا دستی تکان داد و راننده گاز ماشین را گرفت و رفت. اهل پیامک و این جور چیزها هم نبود. ولی آن روز از پای پلکان هواپیما برای من پیامک کوتاهی فرستاد. فقط نوشته بود: خداحافظ».

دیدگاه شما